1537 + Ciao Shiraz + Hi Sirjan + GPS error + StepN

Words
1240
Reading
6 min
Listen
Play
3M

Title_image.png

🏃

1391.0 kcal

MAPS.PNG

navidjahanshahi@navidjahanshahi just finished a 17.68km run, that lasted for 188 minutes.
This run helped navidjahanshahi burn 1391.0 calories.


Description from Strava: (۸۹ عکس) خب من لوس میشم، چرا اینجوری می‌کنین؟! پنیری که همه منتظرن کی وا میشه رو که نباید واسه کرکس وا کرد! زدم و توصیه‌های نهایی راجع‌به شغل و خونواده رو منتقل کرد و یه شعر هم از دوست نقال گذاشت گفت بخون.

درباره روباه و باز و خروس و اینا بود. خوندم. یه صحبت تلفنی هم با عظیم جان داشتیم که نرفتم باغ‌ش و زدم بیرون. صبح جمعه، بهترین زمان برای پیاده روی. کمربندی رو بریدم، پریدم توی دینکان. یه ذره دوعیدیم.

از روی رودخونه رد شدم. توی پیاده‌روی پارک نمازی یه نفر روی زیرانداز نشسته بودن. با یه نفر ایستاده حرف می‌زدن. صحنه‌ی بسیار سوررئالیه بود که تخم نکردم عکس بگیرم!

خانمی بیست ساله ایستاده بود که یه تاپ سیاه داشت، اون سه نفر؟ دوتا دختر همین حدود بیست ساله که بینهایت خوش‌پوش و خوش اندام بودن، ولی اینقدر خوش پوش بودن که گویا احتیاج نداشتن سوتین بپوشن! و نفر چهارم؟ یه مرد چهل ساله سیبیلو لاغر زیر چشم گود افتاده، با رکابی آبی و شلوار کردی قلیون می‌کشید!

رفتم و رسیدم به پل معالی آباد و از توی پیست سلامت تندرستی و مجاور قطار شهری سریدم پایین. اونجا هم بسیار زیبا بود. از شلوغی‌هاش عکس نگرفتم. ولی همه در کمال راحتی و خنده ورزش می‌کردن و مناظر زیبایی خلق کرده بودن.

5

دو تا پسر سیکس‌پکی دیدم، بالا تنه برهنه. بی‌ریا ورزش می‌کردن اما دلیل پوشش‌شون گرمای هوا بود. انصافاً ظلم مطلقه توی چنین هوایی چیزی بپوشی. دوچرخه بود، اسکیت بود، والیبال، جوی آب. مسیر هم تنوع خوبی داشت.

شاهد مقدمات یه دعوا هم بودم. سه چهار تا پسر نوجوون رسیدن به ده تا مثل خودشون و گفتن اونجا که شما خندیدین اونا گفتن بوق مادرتون، پایه‌این بریم بزنیم‌شون، اینجا دیگه حرکات بدن و آهنگ صداشون شده بود مثل امریکن افریکن‌ها. خیلی جذاب بود. دیگه من نبودم ببینم چی میشه.

عبور کردم و افتادم کنار رودخونه خشک. یه ذره جلوتر پیچیدم راست و موازی از توی متین ادامه دادم، ترکیبی بیابون و آپارتمان خوشگل! از زیر پل ادامه دادم و پیچیدم توی بلوار مهر، خیلی بلوار لاکچری بود و در انتها خورد به قصر دشت.

خانم ها و آقایون با سگ‌هاشون اینور اونور میرفتن. دایره دادم به استادیو. رفتم و میدون زرگری ادامه دادم و کم‌کم سطح لاکچری بودن آب رفت. پیچیدم و پیچیدم و از خیابون هدایت سردر آوردم و ساختمان انجمن خوشنویسان رو هم دیدم.

باز پیچیدم و افتادم توی زند. اینجا یه ذره مغازه‌ها بود. رفتم و رسیدم به ارگ کریمخان. همه‌جا در بود از پارچه‌ها و بنرهای مرگون حامنه‌ای. رفتم و رسیدم به بازار وکیل که مسج داد، اومدم می‌بینم نیستی!

10

رفتم توی محوطه یه ذره تماشا کردم و برگشتم ادامه دادم تا پل کابلی ولی‌عصر. از ارگ به پایین دیگه واقعاً وحشتناک بود. جا به جا مردها و زن‌هایی در قامت پنیرهای معتاد و روسپی پیدا بودن. یا داشتن آتیش زیر پایپ می‌گرفتن، یا تند تند راه میرفتم و توی آشغال‌ها جستجو می‌کردن.

زیر پل هم که داربست و بلندگو و تم سیاه و سبز و عکس مجتبی. پیچیدم به سمت کاراندیش و متوجه شدم استراوا پریده. خودش صلاح دونست قطع‌ش کنم. منم سرچ کردم و شعر حسین پناهی که "تو سکوت می‌کنی و فریاد زمان‌م را نمی‌شنوی" رو سرچ کردم و فرستادم.

ادامه دادم از کاراندیش رد شدم و رفتم به طرف سعدی. اینجا دیگه نه تنها گرم بود، بلکه درخت هم نبود. محله هم ترسناک و خطرناک می‌زد. از باغ دلگشا رد شدم. توی طاووسیه آب خوردم. یه ور خیابون باغ و مجموعه نسبتاً فرهنگی بود، یه ورش کوه و آبشار و راننده‌ها ماشین می‌شستن.

رفتم و رسیدم به شیخ اجل. پارکینگ کثیف و داغون و داربست و سی تومن بلیط و دربون حیف نون و داخل که شدم ابهت‌ش منو گرفت.

رفتم و رسیدم به مقبره که یهو رشته‌ی نازک‌م پاره شد. راهنماها خیلی ادبی بهم خوشآمد گفتن و پیشنهاد راهنمایی. گفتم نه. آرامگاه سعدی اینجوری به نظرم رسید که کسانی که وضع درستی ندارن یا به اصطلاح با کلاس به حساب نمیان زیاد میان اینجا.

15

لباس‌هایی شبیه بلوچ‌ها زیاد دیدم. پدر کادرهایی که بچه‌ها رو خر کش می‌کردن و مقاومت می‌کردن که چیزی براشون بخرن. البته آدم‌های جینگول هم میومدم و عمدتاً فیلم و عکس با ژست های خاص.

رفتم پایین، حوض ماهی، که محل بستنی و فست فود هم به حساب میومد و دختری که پیش غذاها بود هم رفتنه بهم پیشنهاد خوراکی داد هم برگشتنه. شک کردم آیا منظور دیگه‌ای نداشته!

کسانی که اونجا چیزی می‌فروختن خیلی عجیب بودن. انگاری بهشون دستورالعمل دادن که اینجا فقط با این ادبیات و این جملات باید مشتری جذب کنید. که واسه همه یه اعلان عیناً مشابه رو می‌گفتم و می‌شوند علناً از روی یه کاغذ میخوند.

یعنی فاصله‌ی یه جنبنده که از پنجاه متر کمتر میشد یهو یه دم میگرفت و خیلی یکنواخت چندتا جمله رو بلند ادا می‌کرد. دست‌شویی هم رفتم که لحظات بسیار فرح بخشی برام رقم خورد.

یه بابایی سی و خوردی ساله اومد تو و دختر پنج ساله‌ش هم بدو بدو و شیطون و خندون پرید تو و جملات بابا این بود. ای گولی‌گولی چی میخوری که اینقدر میرینی! نیم ساعت پیش بود که ریدی!

20

مکالمات‌شون با شوخی و خنده و آهنگ و بازی پیش می‌رفت. اینجا با نوشتن حق مطلب رو نمیتونم منتقل کنم! بعدش دختر رفت توی خلا، بابا تماشا می‌کرد، بابا می‌رفت تو، دختر تماشا می‌کرد. همه چی رو هم توضیح می‌دادن به هم!

اینکه زور کن دیگه، اینقدر کمه! کردی؟! کو؟! بکن دیگه! چقدر میرینی! خیلی خنده‌دار بود. البته بابا یه ذره مراعات هم می‌کرد صداش رو پایین می‌آورد و یکی دوبار هم گفت یواش زشته آقا می‌بینه ولی دختره خیلی اصرار داشت با من بای بای کنه!

دیگه خدافظی کردم از شیخ و زدم بیرون. مستقیم رفتم ترمینال. بلیط گرفتم. چهارصد و هشتاد. پنج دقیقه‌ی آخر هم یه خورده حرکات کششی رفتم پشت شمشادها. آخه از زمانی که استراوا قطع شد حدود هفت کیلومتر هم اضافه رفته بودم.

سوار شدم و گرفتم خوابیدم. راننده و بقیه دست‌اندرکاران خیلی ریلکس بودن. عجله هم نداشتن. بین راه نگهداشتن یک ساعتی معطل کردن، یه بار هم رفتن از دوربرگردان دوباره برگشتن سرجای اول!

دیگه بعد از شیش ساعت رسیدیم پلیس راه سیرجون پیاده شدم و رفتم پیش کراکس. سورپرایزی. قبل از اینکه برم دوش بگیرم هیجان زده بودن منو بغل کردن، و طبیعتا توبه کار شدن! از صبح زود پیاده روی و گرما و اتوبوس، انتظار دارین چقدر تمیز بوده باشم؟!

25

ولی از حموم اومدم بیرون و ماغولی اومد پیشم، چقدر بزرگ شده بود. چقدر بیشتر ارتباط برقرار می‌کرد. موهامو کمک‌م خشک کرد. ساندویچ احتمالا کراکف یا هادچتداگ رو هم زدیم و کمندی هم اومد و یه عالمه هم واسه اون صدا درآوردم اون مبهوت و خیلی هم تلاش کرد ادای منو دربیاره.

خیلی مفصل شد انصافاً. و خلاصه که سلام سیرجون! حالا حوله مو جا گذاشتم فردا پس فردا باید برم بگیرم‌ش. گرفتاری شدیم به خدا!

(۱۲ تیر، ۳ جولای، جمعه)
یادآوری استراواعی امروز :

فعالیت‌ پارسال مثل امروز (عکس،)

فعالیت دوسال پیش مثل امروز (عکس،)

فعالیت سه‌سال پیش مثل امروز (عکس،)

فعالیت چهارسال پیش مثل امروز (عکس،

فعالیت پنج‌سال پیش مثل امروز (عکس،


If you would like to check out this activity on strava you can see it here:
https://www.strava.com/activities/19181476536

About the Athlete: **

S2HLogo.PNG

This is an automated post by strava2hive@strava2hive and is currently in BETA.

If you would like to know more about the strava2hive@strava2hive service, you can checkout our Frequently Asked Questions.

1537 + Ciao Shiraz + Hi Sirjan + GPS error + StepN | Ecency