بهطوریکه در پست قبلی گفته شد، به نظر میرسد که منشأ مغزی سندروم ساوانت ناشی از به هم خوردن ارتباط بین مغز چپ و مغز راست است.
در سال 1998، دکتر بروس میلِر از دانشگاه کالیفرنیا در سانفرانسیسکو مطالعاتی برای بررسی این مسئله انجام داد. او و همکارانش پنج فرد عادی را که شروع به نشان دادن علایم دمانس فرونتوتومپرال (FTD) کرده بودند، مورد مطالعه قرار دادند. به تدریج که دمانس آنها شروع به پیشرفت کرد، تواناییهای ساوانتی به تدریج ظاهر گردید. با بدتر شدن دمانس، چندین نفر از این افراد توانایی هنری خارقالعادهتری نشان دادند، درحالیکه هیچیک از آنها قبلاً در این زمینه موهبتی نشان نداده بودند. بهعلاوه، تواناییهایی که آنها نشان میدادند، از نوع تواناییهای معمول ساوانتها بود. تواناییهای آنها دیداری بودند، نه شنیداری، و کارهای هنریشان، آنها هر چقدر هم خارقالعاده بودند، ولی تنها کپیهایی بودند که فاقد هرگونه کیفیت اصیل، انتزاعی، یا نمادین بودند.
یکی از بیماران در طی این مطالعه تا حدودی از نظر دمانس بهبود یافت، و نکتهی جالب این است که مهارتهای ساوانتی نوظهورش نیز در نتیجهی آن کاهش یافت. این نشان دهندهی رابطه نزدیکی بین ظهور اختلال لوب گیجگاهی چپ و ظهور مهارتهای ساوانتی است.
به نظر میرسد که تحلیل دکتر میلر نشان میدهد که زوال یا تباهی قشرهای گیجگاهی قدامی و حدقهای پیشانی چپ احتمالاً مهار سیستمهای بینایی را در نیمکرهی راست کاهش میدهد و در نتیجه تواناییهای هنری افزایش مییابد. در اینجا نیز آسیبدیدگی نیمکرهی چپ مغز در یک محل خاص موجب شده است که نیمکرهی راست کنترل را به دست گرفته و توسعه پیدا کند.