وقتی که مغز چپ با یک تناقض آشکار رو به رو میشود، جوابی را «داستانپردازی» میکند تا حقایق ناراحت کننده را توضیح دهد. این امر به ما این حس کاذب را میدهد که ما متحد و یکپارچه هستیم. در واقع، مغز چپ «تفسیر کننده» است و همواره در حال اندیشیدن ایدههایی برای صاف کردن ناهمواریها و شکافهای موجود در خودآگاهی ماست.
نیمکرهی چپ مخ در تمایل انسانی برای پیدا کردن نظم در آشوب دخالت دارد و تلاش میکند که در داستان همه چیز را با یکدیگر تطبیق دهد و در زمینهی مناسب قرار دهد. به نظر میرسد که مغز تلاش میکند که در بارهی ساختار دنیا فرضیهپردازی کند، ولو در مقابل شواهدی از اینکه هیچگونه الگویی وجود ندارد.
از اینجا است که حس «خویشتن» یکپارچهی ما به وجود میآید. گرچه خودآگاهی به صورت به هم پیوستن تمایلات رقیب و غالباً متناقض است، ولی مغز چپ از ناهماهنگیها صرف نظر میکند و شکافهای واضح را پر میکند تا حس هموار «منِ» واحد را به ما بدهد. به عبارت دیگر، مغز چپ همواره بهانه میتراشد تا دنیا را معنی کند، بهانههایی که بعضاً احمقانه و مضحک است. مغز دایماً از خود میپرسد «چرا؟» و بهانههایی را میتراشد، ولو آنکه سؤال اصلاً جواب ندارد.