دو معمای بزرگ هستی، ذهن و گیتی هستند. هر کدام به جهتی بسیار سترگاند:
أَتَزْعَمُ أَنَّكَ جِرْمٌ صَغِيرٌ—وَفِيكَ انْطَوَى الْعَالَمُ الْأَكْبَرُ؟
ما با فناوریهای پهناور خود توانستهایم از کهکشانهایی که میلیاردها سال نوری با ما فاصله دارند، عکس بگیریم. توانستهایم ژنهای کنترل کنندهی حیات را بشناسیم و خلوتگاه درونی اتم را کاوش کنیم. ولی ذهن و گیتی هنوز از دسترس فهم ما خارجاند و دانش ما هنوز بر آنها احاطه پیدا نکرده است.
اگر بخواهید عظمت گیتی را شاهد باشید، کافی است شبهنگام نگاهتان را به آسمانها بدوزید و میلیاردها ستاره را که در آن میدرخشند، بنگرید. از نخستین زمانی که نیاکان ما به شکوه آسمان پرستاره خیره شدند، ما همواره در حیرت این سؤالات همیشگی بودهایم: اینها از کجا آمدهاند؟ معنای اینها چیست؟
برای اینکه شاهد اسرار ذهن خودمان باشیم، تنها کاری که باید بکنیم این است که در آینه به خودمان نگاه کنیم و از خود بپرسیم که پشت چشمان ما چه چیزی قرار دارد؟
توماس هاکسلی، زیستشناس بزرگ عصر ویکتوریا، گفته است: «سؤال اساسی برای تمام انسانها، پرسشی که در ورای همهی پرسشهای دیگر قرار دارد و از همهی آنها جالبتر است، مسئلهی تعیین جایگاه بشر در طبیعت و رابطهی او با کیهان است.»