1534 + Shiraz 1st day + Dr. Banakar + If Cafe + Eli + StepN
🏃 | 1903.0 kcal |
|---|
@navidjahanshahi just finished a 23.41km run, that lasted for 271 minutes.
This run helped navidjahanshahi burn 1903.0 calories.
Description from Strava: (۳۴ عکس) هوا روشن و روشن شد و من هی میخوابیدم هی فکر میکردم رد میشه میره، درصورتی که اصلاً مقصد نهایی کاراندیش بود، میدونستم، حریف مغزم نمیشدم. پیاده شدم. رفتم دستشویی. آب هم فقط آبسردکن داشت.
مسابقه یه جایی هم بود نمیدونم کجا ولی یادمه که اینا هم بعد از دقیقه نود گل زدن. این جام جهانی چرا اینجوریه؟!
از توی گوشی گوگل مپ رو زدم ببینم زند از کجا برم. پیرمرده گفت اینی که توی گوشیت میزنی رو خب نزن بیا با ما بریم، همون قیمته. ما هم که اینجاییم... گفتم پیاده روی میکنم، دوندهام. گفت ماشالا!
هوا خیلی خوب و خنک بود. جهت نور همهچیو خوشگلتر کرده بود. از بغل رودخونه خشک راه افتادم. یاد اون سفری افتادم که رفتم حسنا رو دیدم. اتفاقاً رفتم و رفتم دیدم دارم از جلوی باغ ارم رد شدم دقیقاً مثل اون دفعه، که اشتباهی به یه نفر دیگه هم سلام کردم، فکر کردم دوست حسناست!
آدما خیلی خوشگل بودن. یه آقای ریشوی ورزشی و چسبون پوش گولاخی هم داشت سرپایین میدوعید. رفتم افتادم توی چمران و میرزای شیرازی. چون به عمو جون قول داده بودم ظهر راه بیوفتم گفتم خب، از الان نرم، برنامهریزیشو خراب نکنم.
5
جلوی هتل چمران یه دایره دادم به الی بلکه وسط راه قوتوشو بهش بدم که ندید. مقصد رو زدم کافه امیرحسین، تقاطع مولانا و زاگرس. دیدم تا اونجا مجموعا میشه سی کیلومتر! واقعاً عدد ترسناکی بود! مخصوصاً که مسیرش هم به جورایی کمربندی بود و نه پیادهرو داشت نه سایه. از ساعت نه و نیم هم که دیگه جهنم شده بود.
به عمو جون پیام دادم که راه افتادم، آدرس کجاست؟ میخواست بیاد دنبالم. نمیخواستم. گفت گرمه. گفتم اگه رسیدم دیدم گرمه میگم! گفتم تا دوازده و نیم تکلیفم مشخص میشه.
آدرس داد دیدم شهرک لاله، حاشیه شهر. تا اونجا هم کمربندی! توی سایه سیسمونی مامباب چند تا کش و قوس رفتم و برگشتم یه نون ساندویچی با پنج تا تخم مرغ خریدم و انتهای فرمانداری توی یه سایه ای نشستم.
تخممرغها رو شکستم و خام ریختم لای نون. ولی نون خشک شده بود و زیرش هم سوراخ. یه وضع کثافتی درست کرد. دو تا از انگشتام رو گذاشتم بودم روی سوراخها، نون رو کج کرده بودم که اون ورش نره، لبهامو غنچه کردم تا تخم مرغها رو بفرستم تو! این اقدامم در حد یه فاجعهی ملی بود!
دیگه خوردم و راه افتادم. شارژ گوشیم توی کوچه عمو جون شد نوزده درصد. عمو جون گفت بذار بیام، گرمه پسر... گفتم گرم بووود! و زنگ خونه رو زدم!
10
بعله خلاصه. رسیدم و حال احوال و یه دوشی گرفتم، نعمت بهشت. ناهار نخورده بود. زدیم. مرغ و ماهی توی سس زیتون و سبزیجات. برنج تهدیگی کنارش با دووووغ. شد بیست و سه کیلومتر. مدتها بود اینقدر نرفته بودم. همه شلنگام درد میکرد. بدنم رطوبت میکشید، غذا هم کم رطوبت، به اندازه خوردم!
گفتم عمو جون اینجوری شدم، گفت عه، خوب شد گفتی، از فردا یه ترکهای خیس میکنم میذارم مخصوص خودت! گپ زدیم. قهوه و جنسینگ کرهای زدیم. مرمر خودشو میمالید به من. تازه شیش ماه بود جابجا شده بود و این خونه هم تازه شاید یکی دوماه بود که آماده شده بود. یخچالو که گویا همین دیروز رسیده بود.
حیاط رو دیدیم. تصویری با سولماز گپ زدیم. بد شنا کرده بود گردن درد شده بود. قسمتی از گپ و گفت راجعبه یه بابایی بود بسیار کهنسال در شمال اروپا. از آشنایی در فلات مرکزی، با اون جمع ادبی، تا نجاتش از دست اون دوست بادگیرستونی تا سربازی.
بعد، دانشگاه و مدیریت همهجاگردی، اون موسسات نگهداری منازل لوکس شمال پایتخت و موزک و ماجراهای دخاتر و دوست آقای استاد ادبیات و دل شکستن و تماسهای تاکسیک. من این چیزا یادم میره! مینویسم که اگه لازم شد یادم بمونه!
از باقی مباحث، تخصص عمو جون و از خلبانی تا کار فنی و بیمارستان. فیوژنیستها. دستگاه پنج قرقره. لوله تصفیه. کمک به قلب و ریه وسط جراحی. کار کرکسی واسه سرطانیهای خاص. خاطرات رک بودنش در مجامع تخصصی.
15
این وسط یکی دوتا سوال هم مرغابیوار جواب دادم که گفتم نه من نمیدونم کجاست! توی لباساشه...! گفت منو باش فکر کردم تو زنگ زدی پیداش کردی!
هماهنگیهای لازم با الی انجام شد و عصر رفتیم صدرا. گفت و گوهاش وسط چهارراهها واقعاً غیرقابل پیشبینی بود! گفتم میخواستم چیکار کنم و گفت عهههه...! پس باهم میریم. رفتیم و رسیدیم به ایف کافه، یا همون کافه اگر.
به اون خانومه گفت میلیمتری تکون نمیخوره تا اون با کالسکه بچه رد بشه. پارک کردیم و عمو جون گفت میتونم شوخی کنم گفتم رااااحت باش و رفتیم تو.
سلام کردم، سر و صدا کردم، ببینم کسی هست... یهو دیدم از توی اون دریچه کلهی کچل و ریش پر و عینک زردش نمایان شد در حالی که شکه شده بود و نمیتونست حرف بزنه.
تا یکی دو دقیقه همینجوری مبهوت بود در حالی که اومد و بغل و ماچ و سلام به عمو جون. دیگه عمو جون راجعبه کافه گفت. از گلها و حس کافه. امیرحسین گفت آب نه، همونی که خودش دوست داره رو برامون میاره و سه تا لیوان بلند و کلفت!
20
عمو جون گفت، غیر مستقیم پرسیدم، قهوهها فروشی نبود و هندونه طالبیها آماده شد. اومد و سه نفری نشستیم. بعد پا شد و زد زیر آواز، با موزیک بکگراند، که "عشق من نترس، بخند، به گریه اعتراض کن".
عمو جون خیلی ازش خوشش اومده بود گفت فردا یه جوری که انگار ما ایشون رو نمیشناسیم با حکیم الحکما میاییم ببینیم واکنشش به خوندنش چیه. بعد رفتیم پیش الی اینا. همون لحظه توی بلوار فردوسی ماه هم طلوع کرد. رسیدیم و پرسون پرسون تا مجتمع ارژن دو.
دربشون مثل در گاوصندوق کد داشت. زدیم رفتیم طبقه چهار. خیلی دلم واسهشون تنگ شده بود. محسن رو که سالها بود حتی عکس و فیلمی هم ازش ندیده بودم. به نظرم قد بلند تر و لاغر تر شده بود. و به نظرم دوتاشون یا خسته بودن یا مشغله فکری داشتن.
البته موقع انتخاب فست فود احساس کردم شاید. همون موقع فوتبال ساحل عاج و نروژ هم بود که آخرش اون بچه غول که گل هم زده بود جولون میداد و اینا نکردن دو تا پارو بزنن من ببینم!
خیلی خونهی قشنگی داشتن، خیلی با سلیقه و ذوق چیدمان شده بود. محسن از شرکت سرامیکشون گفت. از مدیرشون که حالا دیگه شده مشاور کسب و کار. از آنالیزر دیتا شون. از رقبای یزد و قم. نهاوندی و ظرافتهای این شغل. از اقتصاد ایران.
25
الی هم از تعطیلی شغل قبلی که خیلی خوب بود گفت. تولید محتوایی که خورد به دیماه و نابود شد. و حالا توی یه شرکت حسابداری با یه رییس. البته به نظرم قسمت شام با خنده پیش رفت. من سوژه بودم و همه مخصوصاً عمو جون و الی بهم رحم نمیکردم و من بینهایت راضی که همه میخندن.
حتی بعدش هم ادامه داشت. مباحث حشره شناسی و پشه کوره و اینا. در حال رفتن هم الی مدام تکرار میکرد زود میمیره و میخندید. خوش گذشت. واقعاً دیگه شارژم تموم شده بود.
(۹ تیر، ۳۰ ژوئن، سهشنبه)
یادآوری استراواعی امروز :
فعالیت پارسال مثل امروز (عکس،)
فعالیت دوسال پیش مثل امروز (عکس،)
فعالیت سهسال پیش مثل امروز (عکس،)
فعالیت چهارسال پیش مثل امروز (عکس،
فعالیت پنجسال پیش مثل امروز (عکس،
If you would like to check out this activity on strava you can see it here:
https://www.strava.com/activities/19135214748
About the Athlete: **
This is an automated post by @strava2hive and is currently in BETA.
If you would like to know more about the @strava2hive service, you can checkout our Frequently Asked Questions.