غزلی از سعدی

ariak(51)
Published in
#persian
Words
145
Reading
1 min
Listen
Play
9y

از هر چه می‌رود، سخن دوست خوشترست
پیغام آشنا نفس روح‌پرورست

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای
من در میان جمع و دلم جای دیگرست

شاهد که در میان نبود، شمع گو بمیر
چون هست، اگر چراغ نباشد منورست

ابنای روزگار به صحرا روند و باغ،
صحرا و باغ زنده‌دلان کوی دلبرست

جان می‌روم که در قدم اندازمش ز شوق
درمانده‌ام هنوز که نزلی محقرست

کاش آن به خشم رفته‌ی ما آشتی‌کنان
بازآمدی که دیده‌ی مشتاق بر درست

جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی
وین دم که می‌زنم ز غمت، دود مجمرست

شب‌های بی توام شب گورست در خیال
ور بی تو بامداد کنم روز محشرست

گیسوت عنبرینه گردن تمام بود
معشوق خوب‌روی چه محتاج زیورست

سعدی خیال بیهُده بستی امید وصل
هجرت بکشت و وصل هنوزت مصورست

زنهار از این امید درازت که در دلست
هیهات از این خیال محالت که در سرست

Source

غزلی از سعدی | Ecency