زمانی که فردی تصمیمی میگیرد، از یک تودهی موجود دانش به نام یک مدل ذهنی استفاده میبرد. مدل ذهنی عمدتاً متشکل از فرضیاتی در بارهی روابط علت و معلولی در محیط است. زمانی که افراد مشاهده میکنند که در نتیجهی تصمیماتشان چه اتفاقاتی میافتد، حقایق جدیدی را یاد میگیرند و چیزهای جدیدی را در بارهی روابط محیطی کشف میکنند. کشفیاتی که افراد گمان میکنند میتوان آنها را برای موقعیتهای بعدی دستهبندی کرد، به درون مدل ذهنی آنها بازخورد یا «الحاق» میشود.
در ظاهر این فرآیند کاملاً علمی به نظر میرسد، به این صورت که افراد در بارهی یک رابطهی علت و معلولی احتمالی یک فرضیه تشکیل میدهند، بر اساس آن عمل میکنند، و سپس نتایج اعمال خود را تفسیر میکنند تا فرضیه را تأیید کنند یا بازبینی نمایند.
مسئله این است که این رویکرد ظاهراً فقط در محیطهای نسبتاً ساده اثربخش است، که در آنها روابط علت و معلولی خیلی ساده و به آسانی قابل کشف هستند. در محیطهای پیچیدهتر چرخهی یادگیری غالباً میشکند.