از آنجا که پستهای قبلی عمدتاً دربارهی مفهوم خودآگاهی بودند، در اینجا بد نیست کمی دربارهی تعریف دقیق آن و ارتباط آن با خویشتنآگاهی صحبت کنیم.
ایدهی خودآگاهی قرنها است که ذهن فلاسفه را به خود مشغول کرده است. اما حتی تا این زمان هم تعریف سادهای از آن ارائه نشده است. در حقیقت، یکی از نظریههای مهم روانشناسی، به نام رفتارگرایی، اهمیت خودآگاهی را به طور کامل انکار میکند. طرفداران این نظریه فقط رفتار جانوران را قابل مطالعه میدانند و برای وضعیت ذهنی آنها اهمیتی قایل نیستند.
برخی از صاحبنظران به جای تلاش برای تعریف خودآگاهی، سعی میکنند آن را توصیف کنند. مثلاً جولیو تونونی که روانپزشک است، میگوید: «همه میدانند که خودآگاهی چیست: خودآگاهی همان چیزی است که شب وقتی به خواب بدونِ رؤیا فرو میروید، شما را ترک میکند و صبح روز بعد وقتی که بیدار میشوید دوباره بر میگردد.»
به هر حال، اصطلاح خویشتنآگاهی باز با خودآگاهی متفاوت است و به معنای آگاهی فرد از وجود خود است. یعنی درک مفهوم «من» در قالب این اصطلاح گنجانده میشود. در یکی از نظریات جدید، این اصطلاح به این صورت تعریف شده است: «خویشتنآگاهی عبارت است از ایجاد مدلی از دنیا و شبیهسازی آینده که شما هم در آن ظاهر میشوید.» بنا بر این، حیوانات هم مقداری خویشتنآگاهی دارند، چون میدانند که اگر بخواهند زنده بمانند و جفتگیری کنند کجا قرار میگیرند، ولی عمدتاً غریزه آن را محدود میکند.