در این بیابان تفتیده،
بلور تنهایی من چنان نازک است که حتی اگر نسیمی بوزد، ترک برمیدارد.
در خنکای شب،
همدم ستارهها میشوم،
و با خود میخوانم،
نغمهی غریبم را.
سوار بر ابر خیال،
گویی به آسمان میروم؛
اما وقتی چشم میگشایم،
هنوز همان جایی هستم که بودم.
دیگر از خیال کاری بر نمیآید.
باید کاری کرد کارستان.
باید بر پرتوی از نور سوار شد،
و به سوی ژرفنای فضا-زمان پر گشود.
اینجا هوا خیلی تنگ است—
شاید در خلأ فضا، جای بیشتری برای تنفس باشد.